Epub Martin Heidegger ä Epub What is Metaphysics? PDF/EPUB Æ What is PDF \ ä freepe.co

Was ist Metaphysik? ist der Titel der öffentlichen Antrittsvorlesung Martin Heidegger an der Universität Freiburg iBr am 24 Juli 1929 Der Vortrag stellt einen wichtigen Übergang zwischen der fundamentalontologisch existenzialen Konzeption von „Sein und Zeit“ und dem seinsgeschichtlichen Denken in Heideggers Spätwerk dar In diesem Vortrag bestimmt Heidegger das Nichts als die Grundfrage der Philosophie die den Menschen in seiner Existenz als immer schon in der Metaphysik stehendes Wesen eigentlich angeht Das menschliche Dasein kann sich nur zu Seiendem verhalten wenn es sich in das Nichts hinaushält Erst wenn die Frage nach dem Nichts als dem Grund des Daseins eigens gefragt wird kann der Mensch den Einsprung in das Dasein vollziehen


10 thoughts on “What is Metaphysics?

  1. says:

    هایدگر در این اثر کوتاه ولی مهم، به مناسبت جانشینی هوسرل، در سه بخش نظریه خود در رابطه با متافیزیک، و مهم تر از آن نسبت نیستی و هستی را بازگو می کندبخش اول، بیان یک مساله متافیزیکی است در ابتدا و از آنجا که در جمع دانشگاهیان حرف می زند، مساله متود تحقیق را می شکافد به قول هایدگر، توقع دقت موجود در علوم سخت را از علوم انسانی مانند تاریخ داشتن تخطی از دقت لازم در مطالعه این علوم است، و نه ضعفی برای آن به عبارتی آنرا فراتر رفتن از سخت گیری لازم در روش تحقیق و نوعی بیراهه رفتن میداند زیرا همه اینها بر مبنای مفهوم ارتباط با جهان هستند و ارتباط با جهان در ریاضی مثلا با تاریخ فرق دارد و بر همین اساس روش تحقیق آنها هم باید متفاوت باشد در این راستا، انسان موجودی است که دانش را تعقیب می کند، یعنی در اثر این تعقیب خودش را به مجموعه ای از چیستی ها می شکند، و این کار موجب شکافته شدن این موجود به مجموعه ای از چه و چگونگی ها می شود با این کار می خواهد برای نخستین بار خودش را بشناسد اما این نگاه سیستمی آیا انسان را با وجود خودش مواجه می کند؟ در بخش دوم، به تامل در مساله می پردازد با این رویکرد که منطق و تفکر برای پرسش از نیستی و عدم کفایت نمیکنند، به این دلیل ساده که تفکر همواره معطوف به چیزی است و اگر عدم آن را آن چیز بدانیم در این صورت با تعریف عدم به عنوان نفی تمام چیزها به تناقض خواهیم رسید پس باید برای فهم عدم راه متفاوتی را در پیش گرفت چنین روشی میتواند تجربه هایی ابتدایی از عدم را دربرگیرد خاستگاه پرداختن به نیستی و ارتباطش با منطق علمی آنجاست که اگر مساله نیستی، در مقایسه با مساله نفی در علوم به اصل هستی جهان نزدیک تر باشد، در این صورت مساله نفی که از منطق و استدلال می آید، زیرمجموعه ای از مساله نیستی است، و نه عکس آن در این صورت، بدیهی است که مساله نیستی را نمی توان با مساله نفی فهمید، و اینکه سوال از نیستی مسخره به نظر می رسد، نه به دلیل مسخره بودن آن، بلکه به دلیل انتظار زیاد داشتن از منطق و استدلال علمی است بهتر است بجای آن سعی کنیم با فهم دوباره مساله نفی راه را به سوی فهم نیستی باز کنیمبا این منطق، صحبت از نیستی، صحبت از نفی همه چیزها به مثابه یک کل است همه چیزها به مثابه یک کل خود را می توانند در حالتهایی برای ما ملموس کنند مثلا نوعی کسالت ابدی و اصیل در زندگی یا نشاط ناشی از دوست داشتنی که دیگری نیز نه تنها با حضور خود، بلکه با حضور گشودگی خود آنرا می آفریند البته اینها عواطفی هستند که کل را به ما نشان میدهند و در همین حال نیستی را مخفی می کنند هایدگر بروز نیستی را در نوعی حالت خوف نشان میدهد که با ترس فرق دارد ترس از چیزی و برای چیزی است خوف رابطه با چیز خاصی ندارد در یک وضعیت خاص که البته توام با آرامش است، وقتی احساس غریب بودن داریم، غریب بودن همه چیز در کلیت خود، نسبت به همه چیز بی تفاوت می شویم، نیستی خودش را به ما نشان میدهد همه آنچه خودش را نشان میدهد، گشودگی استدر بخش سوم تلاش می کند به مساله پاسخ دهد نیستی در وضعیت خوف، ما را از خودش میراند؛ در این مرحله از خود راندن، به نوعی ما را به سوی موجوداتی سوق میدهد که در حال رنگ باختن پیش چشم ما هستند بنابراین چیز ها را در وضعیت غریبشان به ما نشان میدهد این گشودگی نسبت به فراتر از کلیت موجودات در نیستی همان چیزی است که فراروندگی مینامیم بنابراین نیستی نقطه مقابل موجودات نیست، بلکه منجر به ظهور آنها می شود نفی از نیستی ظاهر می شود در تفکر بشری، اما اصیل ترین حالت آن نیست حالت های دشمنی، نفرت و طفره همه شکلهای دیگر هستند که لزوما زیرمجموعه نفی نیستند چنین خوفی در هر لحظه ای می تواند رخ دهد و منجر به گشودگی ما شود، نیاز به اتفاق عجیبی نیست اما می تواند ما را در حالت تعلیق نگه دارد در چنین حالت فراروندگی که عدم مطلق کلیت موجودات را برای ما آشکار می کند، می فهمیم که هستی و عدم مطلق هر دو یک چیز هستند مساله چنین فرارفتنی مساله متافیزیک است در این راستا، فلسفه پرداختن به حوزه متافیزیک است؛ یعنی فلسفه زمانی آغاز می شود که وجود ما به امکان گشودگی خودش می پردازد، تلاش می کند از این کلیت موجودات فرارود، و در مسیر رسیدن به نیستی به آزادی برسد آزادی از تمام بت های چیستی های ما در زندگی و در نهایت تعلیق ما تعلیقی که ما را با پرسش کلیدی برآمده از نیستی مواجه می کند چرا بجای نیستی، هستنده ها وجود دارند؟ اثری کوتاه اما عمیق و موشکافانه بود و جای سوالات بسیاری در ذهن پدید آورد ترجمه انگلیسی را بسیار روان تر از ترجمه فارسی یافتم اما در نهایت مخصوصا در بخش های آخر انگار انسان باید دست به انتخاب بزند، تا میزان موافقت خودش را با متن آشکار کند چرا که انگار از نوعی تجربه شخصی حرف می زنیم که مسلما با منطق و استدلال قابل بحث نیست بنابراین نیاز به مطالعه و مواجه شدن با تجربه دیگران ، و همین طور هایدگر در آثار دیگرش ضروری است


  2. says:

    آپدیت نمونه ترجمهEnglish to demand exactness from historical studies is to violate the idea of rigor that is specific to the humanitiesفارسی چشمداشت قطعیت از تاریخ به معنای تجاوز از ایده اتقان خاصی است که لازمه علوم روحی انسانی استعجیب است بلایی که سر خواننده فارسی زبان آمده به طور طبیعی وقتی به سراغ مطالعه چنین اثری سترگ و سنگین می رویم و تلاش می کنیم به شیوه های مختلف معنای متن را دریابیم، راه حل ابتدایی این است که مثلا ترجمه سیاوش جمادی را انتخاب کنیم، چرا که بیش از نیمی از آن، مقدمه مترجم برای ساده کردن فهم اثر است، سپس می توانیم اصل ترجمه متن اصلی را با کمک آن بخوانیم و اگر جاهایی نامفهوم بود به سراغ ترجمه انگلیسی یا متن اصلی به زبان آلمانی برویمحال دقیقا مسیری که من طی کردم و بیانگر آواری خراب شده بر سر خواننده نگون بخث فارسی زبان است بدین قرار می باشد متن طولانی آقای جمادی در معرفی اثر و اندیشه هایدگر در بخشهایی شبیه به آن چیزی بود که پیشاپیش برای آماده سازی خودم پیرامون هایدگر خوانده و شنیده بودم، در سایر بخش ها با متن نامفهوم و نه چندان شبیه به زبان فارسی طرف بودم که فهم را ناممکن می کرد یعنی صرفا اگر قرار باشد که چنین مقدمه ای طولانی که از اصل اثر هم بیشتر است، نه تنها فهم آن را ساده نکند، بلکه با زبانی مغلق حرفهایی بزند که خود نیازمند گشایش و تفسیر هستند، اصولا چه نیازی به نگاشتن چنین متنی است؟ جالب اینجاست که وقتی مطالعه ترجمه اصل اثر را شروع کردم، به نظر متن ترجمه شده از هایدگر از مقدمه مترجم ساده تر بود اما به مرور احساس کردم چیزهای مهمی از دست می روند و به متن انگلیسی رجوع کردم البته مطالعه هایدگر با دانستن اینکه با ریشه های کلمات در زبان آلمانی بسیار بازی می کند، نیاز به ارجاع به اصل اثر دارد و این ارجاع به همراه اندکی آشنایی با زبان آلمانی برای فهم بهتر معنا بسیار راه گشاست، اما مجددا شگفتی آنجاست که ترجمه انگلیسی بسیار روان تر به نظر می رسد و فهم معنای اثر بسیار واضح تر استبر این اساس، مطالعه اثر را در نیمه راه رها کرده و با متن انگلیسی کار را ادامه دادم اما شاید این کتاب، خاتمه ای باشد بر تلاش من برای گلاویز شدن با کار مترجم های وطنی، حتی زمانی که از متن اصلی کتب را به فارسی ترجمه می کنند ترجمه به معنای ملغمه ای از متن ادبی و واژگانی مصنوعی و بی معادل نیست، به بهانه وفادار ماندن به متن، که حتی آن نیز در اینجا مراعات نشده است


  3. says:

    لقد نظر هايدجر للميتافيزيقا على أنها ميتا ترانس تخطي الكائن؛ فالدازاين Dasien الإنسان الذي يهتم بالوجود يسأل السؤال الأساسي للميتافيزيقا في نظر هايدجر؛ سؤال العدم، كان ينبغي على تساؤلنا عن العدم أن يعرض أمامنا الميتافيزيقا ذاتها، اسم الميتافيزيقا ينحدر من اللفظ الإغريقي meta ta phusika هذا الاسم العجيب سيتم تأويله لاحقاً للدلالة على التساؤل الذي يذهب meta trans فيما وراء الكائن من حيث هو كذلك الميتافيزيقا هي التساؤل فيما وراء الكائن من أجل إستعادته للفهم من حيث هو كذلك وفي كليتهيشمل كل تساؤل ميتافيزيقي دائماً كلية الميتافيزيقا الفلسفة ما نطلق عليه هذا الإسم هي تشغيل الميتافيزيقا، لكن ثمة ميتافيزيقا زائفة لدى كل إنسان، فالدازاين يقع في الضلال باستمرار، والضلال جزء من تكوين الدازاين، يحجب عنه الحقيقة، وعليه أن يسعى باستمرار لتجنب أكبر قدر من الضلال، والوصول لميتافيزيقا حقيقية، ولكن يدرك أنه لن يستطيع تخليص نفسه كلياً من الضلال، فعلينا أن نتحرر من الأوثان التي توجد لدى كل واحد والتي من شأن كل واحد أن يتسلل إليها خلسة وأن نفسح المجال باستمرار لصدى السؤال الأساسي للميتافيزيقا الذي يفرضه العدم ذاته لما هناك أصلاً الكائن والدازاين بخاصة وليس بالأحرى العدم؟يرى هيدجر أن القلق يجلب العدم إلى الوجود، ويجعل الدازاين ينظر للوجود ذاته من حيث هو الوجود القلق يشكف العدم إننا نهيم في القلق وبتعبير أوضح إن القلق يجعلنا نهيم لأنه يجعل الكائن في كليته ينفلت ففي الحقيقة لا يكون الحال موحشاً بالنسبة لي أو لك، بل يكون كذلك بالنسبة للمرء في إرتجاج هذا الهيمان الذي لا يمكن فيه للوجود أن يستند لأي شيء يبقى الوجود الخالص وحده هنا يعقد القلق لساننا، ونظراً لأن الكائن في كليته ينفلت ولأن العدم يضيِّق بذلك عليه الخناق، يصمت بمحضره كل قول لك، إن سعينا في الغالب إلى قطع فراغ السكون الذي يخيم في وحشة القلق بكلام عشوائي ليس سوى دليل على حضور العدم، إن الإنسان ذاته يؤكد أن القلق يشكف العدم، وذلك مباشرة بعد أن يزايله القلق، وفي وضح النظرة التي تحملها الذكرى الحية يجب أن نقول إن ما قلقنا منه وعليه كان في الحقيقة عدم وبالفعل إن العدم ذاته –بما هو كذلك– كان هناإن الميتافيزيقا جزء من تكوين الإنسان وليست هي محض خرافات كما تصور لها الفلسفة الوضعية أو المادية، لا يمكن أن يتصرف الدازاين إزاء الكائن إلا إذا تعرض للعدم، إن تخطي الكائن يحدث في ماهية الكينونة، وهذا التخطي هو الميتافيزيقا ذاتها وهذا يعني أن الميتافيزيقا تنتمي للطبيعة البشرية إنها ليست مادة للفلسفة المدرسية وليست ميداناً لخواطر اعتباطية، فالميتافيزيقا هي الحدث الأساسي في الكينونة، إنها الكينونة ذاتها، ولهذا لا تبلغ صرامة أي علم جدية الميتافيزيقا، ولا يمكن أبداً أن نقيس الفلسفة بمقياس فكرة العلم


  4. says:

    In this short lecture which he gave during his inauguration as professor at Freiburg University in 1928 Heidegger sets himself the task to destroy traditional metaphysics He starts by asking the uestion What is metaphysics? And then immediately decides to not answer this uestion but to explore the uestion What is Nothing? Why? What is the relationship between the metaphysics and Nothing?We exist as beings in a world of beings When we try to understand what these beings are we use science When we try to understand the totality of these beings as such we use metaphysics But both science and metaphysics in this way are concerned solely with beings Hence the central metaphysical uestion Why beings and not no beings? This is delusional since it leads us away from the starting point our existence as beings concerned with uestions of Being in this world of beings Our existence in beings being in the world is our essence and by studying our existential modes of being in the world we can get closer to the only fundamental uestion What does Being mean?Now when thinking about Being immediately there pops up its antithesis Nothing Traditional metaphysics since it regards Being as a being itself views Nothing as a lack of Being But this is flawed thinking Nothing for Heidegger means no thing Nothing is not nothing it is rather the opposite side of Being This is what Heidegger calls differentation there's Being and there Nothing which ultimately are the same Or as Heidegger illustratively puts it Nothingness is Being's veilWhat this means is rather obscure But it becomes clear when Heidegger starts claiming even obscure things like Nothing nothingsdas Nichts nichtet What he means is that Being as Nothingness disappears due to our fear of this Nothing We as beings which in our being in the world are concerned with Being suffer from anxiety from this Nothing the possiblity state of our not being Through our apprehension of and mood towards Nothing we flee into our everyday lives and live as being with others Das Man So Being disappears from our existence through our fear of Nothing We as finite beings fear the infinite Nothing so much that we fall into everyday curiosity mimicry and pleasures we lose sight of the original openness of Being through beingsFor Heidegger this is rather delusional We should be ready and prepared to face our fear of Nothing; we should firmly say 'yes' to enduring in fear; and we should wholly fulfill the claim and pretence Nothing has on us In short we should not only accept Nothing as the necessary and most important thing but we should actively embrace it Overcoming our fears of Nothing leads us to see that Nothing 'nothings' ie it hides the ground of all beings including us as Being And this cures of our tendency to fall for traditional metaphysics which is solely occupied with the totality of beings In a sense the whole metaphysical tradition is born out of our cowardly fear of Nothing An important conseuence of this view of Nothing being the ground of all beings is that it becomes the necessary condition that allows denying So in this sense Nothing as the ontological foundation of everything is the principle that guides our thinking and existence And this is an outright rejection of logic which is firmly rooted in contingently as it now seems the principle of non contradiction So it seems Heidegger has after all sort of answered the uestion 'What is metaphysics?' but in a fascinating and suprising way it is a mode of inauthentic human existence in which our fear of Nothing makes us flee into the everyday world of beings Heidegger declares metaphysics to be dead and any future metaphysics as it is grounded as the totality of beings in beings impossible and unfruitful Of course this whole lecture is part of the destruction of the philosophical tradition which Heidegger announced in Sein und Zeit 1927 but never published According to him the whole western tradition consists of crust upon crust upon crust of inauthentic thinking gone astray All these layers upon layers of reactions of earlier conceptions of the totality of beings hide the true original uestion to us He perceived himself to be the philosopher that had to destroy this tradition and travel back to the original uestion which started it all 'What does Being mean?' For human beings to be what they are meant to be we hacve to go back to Ancient Greece and ask the uestion 'What does Being mean?' anew and now ask it the right way Later on in life Heidegger developed this view into the claim that the eustion of Being is unanswerable going as far as to state the uestion of Being is literally waiting a life longWhat we have to make of all this is rather unclear to me I see where he is coming from and I understand his central themes and lines of thought I also can see the beauty in this way of looking at the world and our existence But I keep wondering if all of Heidegger's philosophy is not rather a fundamentally wrong way to think I mean as soon as you throw all the standards of logic overboard you seem to end up in a vast ocean of interpretation There is no right or wrong any no criteria by which to judge ideas Is Heidegger's philosophy and both phenomenology and existentialism with this not 'just' an all too human human flaw? We think about our everyday actual experience and end up with conjured up worlds and claims Shouldn't we just stop with his analysis of our everyday existence? Shouldn't we just leave the uestion of Being forever alone? Why do things have to have a meaning to begin with? Isn't this way of thinking simply an evolutionary by product of our tendency to attribute agents and causes to acts and effects? Anyway don't read Was ist Metaphysick? 1929 if you haven't read Sein und Zeit 1927 and preferably Vom Wesen des Grundes 1928 In Sein und Zeit the central problem of Being as being in the world is worked out and in Vom Wesen des Grundes Being is tackled Without these two works Heideggers treatment of Nothing remains rathernothing But it is an important work to read if you want to get a picture of what Heidegger was doing in his earlier carreer


  5. says:

    بعضی استدلال های هایدگر تا حدودی واضحهمثلا میگه ما می خوایم از عدم حرف بزنیم اما اگر خرد یا عقل بر اساس اصل عدم تناقض کار می کنه، چنین چیزی غیر ممکنه چون عدم نفی تمامیت موجودات حال آنکه ما انسان ها، به دلیل تناهی خودمون، نمی تونیم نفی تمامیت موجودات رو، مگر به واسطه ی مفهومی خشک و خالی توی ذهنمون، درک کنیم بنابراین، علم امکان بحث درباره ی عدم رو نفی می کنه اما هایدگر می پرسه امکان نفی مقدم بر عدمه یا بالعکس؟ یعنی اگر عدم عدم نبود، نفی امکان پذیر می بود؟ قبول دارم که هنوز نفهمیدم که هایدگر چطور نشون میده که عدم بر نفی تقدم داره، مگر به این معتا که عدم وجوده و وجود امکان نفی رو فراهم می کنه بر این اساس، هایدگر دو مطلب رو نشون میده اول اینکه عقل صلاحیت پرداختن به مسئله ی عدم رو نداره امکان تفسیر جهان بر حسب اصل عدم تناقص، تنها یکی از نحوه های تفسیر هستیه، و بنابراین امکان نداره که یک نحوه ی آشکارگی هستی در مقام اصل عقلانی عدم تناقض بر خود هستی شمول پیدا کنه بنابراین نوع دیگه ای از فلسفه، یعنی تفکر، باید در دستور کار قرار بگیرهدوم اینکه، دازاین در ترس آگاهی با نحوه ای از نفی تمامیت موجودات مواجه میشه، ولو برای طرفه العینی من هنوز دقیقا نفهمیدم این ترس آگاهی رو آیا تجربه کردم یا نه اما گذشته از این موضوع، هایدگر معتقده که دازاین در ترس آگاهی تقویم میشه، یا بنیاد دازاین در مواجهه اش با ترس آگاهی نهفته است، چون هستی دازاین و خود هستی قائم به رابطه ی دو سویه ی دازاین با هستیه یعنی نه دازاین دازاین می بود بدون هستی، نه هستی هستی می بود بدون دازاین حال آنکه، مواجهه ی دازاین با عدم در ترس آگاهی، همون مواجهه با هستیه، چون هستی همون نیستیه، کمابیش همون طور که هگل میگه در ابتدای منطق معقولیت پدیدارشناسانه ی این تحلیل، منوط به اینه که اظهارات پدیدارشناسه ی هایدگر در مورد ترس آگاهی فهم بشن برای مقداری مبهم هستن اما دست کم ادعای هایدگر مشخصه مواجهه ی دازاین با عدم در ترس آگاهی، ذات دازاینه، و بدون این مواجهه، نه علم علم می بود، نه جهان جهان می بود، نه اصلا دازاین جهانی می داشت، چون به ادعای هایدگر، این که ما موجودات رو درک می کنیم قوامش به مواجهه ی ما با ترس آگاهیهحالا ترس آگاهی شبیه چه چیزیه؟ آیا مثل ترس ما از خرس، جن، خدا، یا همچین چیزیه؟ آیا هنگام ترس آگاهی دچار اضطراب و تشویش هستیم؟نه ترس آگاهی قرین آرامشه، اما کلام رو روی لب خشک می کنه ترس آگاهی ترسی از چیزی متعین نیست بر عکس، ترس از هیچ چیز است وقتی ترس آگاهی از بین میره، دازاین بلافاصله میگه اون چیزی که ازش می ترسیدم چیزی نبود این همون عدمه اما نمیشه عدم رو توصیف کرد توصیف پذیر نیست، قابل مواجهه است من هنوز نمی دانم این ترس آگاهی چیه


  6. says:

    Biraz beyin yaksa da Heidegger'ın felsefesi ve Metafizik sorularına güzel yanıtlar vardı


  7. says:

    Este libro se compone de tres breves ensayos en torno al tema ¿ué es metafísica? El primero 1929 da título al volumen y viene seguido de Epílogo a ¿ué es metafísica? 1943 escrito catorce años después; posteriormente viene Introducción a ¿ué es metafísica? 1949 es decir contrario a como se editan estos tres textos en el volumen Hitos auí se presentan en orden cronológicoEmpezaré por destacar el carácter extraordinario ue da Heidegger al hombre pues este es el único ue experimenta la maravilla de las maravillas ue lo ente es p 55 sin embargo este carácter se hace patente en todas las ciencias de una manera peculiar pues en cada una de ellas y siguiendo la finalidad ue les es más propia nos atenemos al propio ente y se cumple una aproximación a lo esencial de todas las cosas p 19 De este modo la relación entre la ciencia y el mundo así como la actitud del hombre ue dirige dicha relación se encamina a lo ente mismo y nada más p 20De esta manera Heidegger afirma a partir de esta mención de la nada en la expresión ue hace la ciencia de su esencia misma ue toda aproximación a lo ente en cuanto tal habrá de pasar a fortiori por la nada y ue resulta natural preguntarse por esta concluyendo ue la nada es la negación de la totalidad de lo ente lo absolutamente no ente p 24 y ue esta se manifiesta a través del tedio profundo el aburrimiento el spleen la náusea tan uerida a Sartre o la angustia Angst existencial Más aún Heidegger caracteriza la esencia de la nada como el desestimiento Nichtung o dicho de otra manera la nada nadeaSin embargo dado ue la nada nos refiere a lo ente en su totalidad de manera similar a como se comporta el conjunto vacío y su complemento en un universo de discurso resulta inevitable concluir ue solo podemos plantarle cara a lo ente desde la nada En pocas palabras el mismo existir ser auí o Dasein significa estar inmerso en la nada y esto es justamente lo ue llamamos trascendencia Cf p 40 De este modo la metafísica es el preguntar más allá de lo ente a fin de recuperarlo en cuanto tal y en su totalidad para el concepto p 41 Así podemos no solo atestiguar el carácter fundamental ue para la ciencia según Heidegger tenía o tiene la metafísica; sino ue además vemos el papel ue juega la nada y la angustia como condiciones de posibilidad para el uehacer científico en el texto se esbozan implicaciones aun de carácter epistemológico cf p 24Es en virtud de lo anterior ue el autor afirma ue sólo cuando la ciencia vive de la metafisica es capaz de volver a lograr una y otra vez su tarea esencial ue no consiste en coleccionar y ordenar conocimientos sino en volver a abrir de nuevo el espacio completo de la verdad de la naturaleza y de la historia p 44 En cuanto a la pregunta ue el propio uehacer filosófico debe abordar desde esta última perspectiva nos encontraremos nuevamente con la metafísica lo ente en cuanto tal y en su totalidad así como con la angustia y la nada ¿por ué hay ente y no más bien nada?


  8. says:

    Hedigger metafizik nedir? sorgusunu öncelikle mevcudiyet nedir sorusuyla başlatmıştır Yöntemin Hegel'in diyalektiği ile eşdeğer olmasına rağmen Hegel mevcudiyeti araştırmaya yukarıdan başlarken Hedigger aşağıdan başlıyor Ve mevcudiyet sorusu da bizi daha umumi ve yeni bir soruya götürür daha yeni bir soruya ; HİÇLİK NEDİR? İlimin her zaman var olana yönelmesini eleştiren Hedigger duruma şöyle bir diyalektik bakış getiriyor İlim üstün bir kayıtsızlıkla hiçlik'i olmayan şey olarak kabul ve feda ederKişi varlığının özünü nasıl his ile ki bu his iki türde kendini gösterebilir 1 derin bir iç sıkıntısı 2 sevilen bir varlığa yönelik duyulan neş'e Hiçlik de kendini Havf denen korkuya benzeyen ama bir yandan da hiç benzemeyen Türkçe'de bir karşılığı bulunmayan ruhi bir durumla ifşa eder Ben havfını kendi irademde idrak edebildim ancak kavramlara sığınmak burada çok zorSonuç olarak Hedigger hiçliği mevcudiyeti de bilhassa bu soruyuhiçlik nedir? özneyi içinde taşıyan bir aşkınlık olarak tanımlar Ve şu son soruyla cevap verir Niçin umumiyetle varlık olsun da hiçlik olmasın ?Benim fikrime gelince aynı diyalektiğe Sartre'ın Varlık ve Hiçlik külliyatında da denk gelmiştim O da ziyadesiyle Hegel'den ve Hedigger'den etkilenmişti Fakat 21yy'ın soruları bu rasyonalistler gibi neden yalnızca doğrulamak veyahut değillemek olsun? Bir referans kabul edip ki deneyciler ve dogmatistler bunu varlık olarak ele alır sonraki tüm tezleri bu referans üzerinden yorumlamak ne kadar doğru? mevcudiyeti hiçlik üzerinden aşkın kılma düşüncesi ; düşüncelerini somutlamak isteyen filozoflar için ve yeni çağ için hatalı bir adım olacaktır Varlığın kendisi hiçlikle bir ilişkisi olsun olmasın zaten bir aşkınlık değil midir? Ve kendini yalnızca 2 his üzerinden mi gerçek kılar ?


  9. says:

    Когда он пишет о сути философствования о настроении за этими словами сквозит какая то красивая красивая правда И опять таки мне не хватает сил чтобы держаться с ним рядом Так барахтаюсь где то неподалеку разглядел расслышал что то сквозь брызги и плеск и то славно Пора серьезно читать Аристотеля


  10. says:

    ترجمه مزخرف به بهانه پیچیده بودن زبان هایدگر، ملغمه ای از فارسی، عربی، انگلیسی، فرانسه، آلمانی و یونانی با کلمات هچل هفت اختراع شده توسط مترجم به خواننده حقنه می شود، ضمن آنکه خود هایدگر هم به مهمل گویی متهم است نتیجه، آش شله قلمکاری شده است بی نظیر